X
تبلیغات
آیدا در آینه
یکی از روزهای تعطیل پاییزی، رفتیم کنار دریاچه نزدیک منزل، و اونجا بچه‎ها انواع پرنده‎ها رو دیدند و غازها و اردک هایی که تا یک قدمی پاهای آدم جلو می‌آمدند و کاملا اهلی شده بودند.

انقدر که مردم بهشون غذا می‌دهند اینها تا به آدمها می‌رسیدند، دهنشون رو باز می‌کردند  و از خودشون صدا در میآوردند، آیدا خیلی خوب بود ولی مونا ازشون می‎ترسید، بعد هم رفتند از روی پل رد شدند و رسیدند به جایی که ماهی سلمون داشت، اونجا یک ماهی مرده بود و بچه‌ها از من سوال می‌کردند که چرا این ماهی اینجوری شده، گفتم اینا بعد از تخم ریزی دیگه عمر چندانی نمیکنن.

آیدا با جدیت گفت بعد اینا رو مردم میگیرن میخورن؟ گفتم کسی ماهی مرده رو نمی‌خوره، با یک حال دلسوخته‎ای گفت آها پس اول زنده است بعد می‎کشنش بعد می‎خورن !!

کلا در وجنات این بچه می‌بینم که روزی به گیاهخواری روی بیاره با این اخلاق.

یکی از چیزهایی که از بچگی همش بهم میگفت این بود که مامان اگر ماهی میخری برای غذا ماهی چشم‌دار نخر! یعنی مثلا قزل آلا یا ماهی‌های کوچک.

بچه باهاشون ارتباط برقرار میکرد.

+ نوشته شده در  2013/12/17ساعت 21:56  توسط پونه   | 

خب من خیلی وقته اینجا رو ننوشتم،

مامان هم مکررا هر بار که باهم تلفنی حرف می‎زنیم ازم میخواهند که بنویسم، امروز دیگه یک حرفی زدند که ترسیدم، گفتند اگر ننویسی می‌بندن وبلاگ بچه رو.

اینه که با ترس و لرز اومدم اینجا ببینم آیا هنوز منو راه می‎دن بنویسم یا نه؟ که خوشبختانه باز شد.

ممنون از همه اظهار لطف دوستان،چه در کامنت‎های خصوصی و ایمیل. روی تک تک مامانهای مهربون و دوست داشتنی رو می‎بوسم.

برم سراغ عکس ها و با شرح موضوعی بیام براتون از این چند وقت که نبودیم بنویسم.

+ نوشته شده در  2013/12/17ساعت 21:35  توسط پونه   | 


آیدا امروز می‎گه این ریموت کنترل تلویزیون تا دیروز کار می‎کرد امروز دیگه کار نمی‎کنه
می‎گم خب باتری نداره، با جدیت هرچه تمام‎تر به من می‎گه باتری داره باتری داره
دست آخر هم درب محفظه باتری رو باز کرده به من نشون می‎ده که ببین باتری داره !
طول کشید تا قانع بشه که باتری نداره یعنی باتری‎ش خالی شده و وقتی جای باتری خالی است هم همان باتری نداره به کار می‎رود

+ نوشته شده در  2013/7/26ساعت 11:11  توسط پونه   | 


امسال سال آخری هست که آیدا کارنامه رو به صورت خوب خیلی‎خوب و عالی در نمره بندی دریافت می‎کنه.

از کلاس چهارم دیگه به صورت A, B, C خواهد بود

بله کلاس سوم دبستان هم به پایان رسید و آیدا با دوتا نمره درخشان در ریاضی و رایتینگ کارنامه به دست اومد خونه، معلم‎شون گفت در ریاضی و رایتینگ بالاتر از سطح کلاس سوم بوده و بقیه مفاد درسی رو هم خیلی خوب گرفت،در هنر هم در رشته موسیقی و نمایش خیلی خوب بود.

آقای معلم ورزش هم یک بسیار خوب جانانه توی کارنامه‎ش گذاشته بود.

سال بعد دوره Intermediate مدرسه شروع میشود و آیدا رسما سال بالایی مدرسه خواهد شد.

خیلی زود گذشت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2013/7/1ساعت 11:56  توسط پونه   | 


آیدا دیروز از مدرسه اومده قبل از اینکه من بپرسم چه خبر بود؟ می‌گه امروز نمی‌تونم بگم مدرسه چه خبر؟ من هم که مترصد به حول و ولا افتادن گفتم چی شده؟ چرا نمی‌گی؟ هر چی می‌شه باید به من بگی!

گفت نه چیز بدی نیست سورپرایزه خب طبعا من فهمیدم که مربوط به روز مادر است ولی به روی خودم نیاوردم، رامین زنگ زد گفت چه خبر؟ آیدا گفت نمی‌تونم جلو مامان بگم رفت تو حموم فن رو روشن کرد ولی از اونجا که راه دور بود داد داد می‌کرد که یک چیزی درست کرده صدا به صدا هم نمی‌رسید هی تکرار می‌کرد من هم به روی خودم نیاوردم که شنیدم.

امروز که رفتم دنبالش مغموم اومد ولو شد تو ماشین گفت حیف که رامین نیست گفتم چرا؟ گفت پول میخوام گفتم خب من پول بهت میدم چقدر می‌‎خوای؟ گفت نمی‌شه از تو بگیرم بیست و پنج دلار می‌خوام برای سفارش یک چیزی، گفتم شاید تو کیف‌ت داشته باشی پنج دلاری‌هات جایزه‌هات
گفت فکر نکنم بیست و پنج دلار بشه و اومدیم خونه بدو بدو مشق بنویس غذا بخور کلاس اسکیت و دوش گرفتن دیگه یادش رفت چک کنه کیف پولش رو الان رفتم  پول گذاشتم تو کیف‌ش
ببینه ذوق می‌کنه که از پول خودش داره یک چیزی سفارش می‌ده

پ.ن: به خدا این نمایشگاه کتاب (شما بخوانید نمایشگاه پاک‌کن) مدرسه پول ته جیب آیدا نمی‌گذاره که!

+ نوشته شده در  2013/5/3ساعت 11:13  توسط پونه   | 


 امروز آیدا زود تعطیل می‌شد برخلاف همیشه که ساعت سه زنگ‎شون می‎خورد اینبار ساعت دو تعطیل می‎شدند تا کلاس برای کنفرانس‌های بچه‌ها آماده بشه، از اون طرف ساعت یک باید مونا رو از مهد برمی‌داشتم، یک ساعتی برای خودمون چرخیدیم رفتیم یک سطل بستنی سه‌رنگ خریدیم، دونات خریدیم، هندوانه و طالبی خریدیم با مونا تا ساعت بگذره بریم دنبال آیدا.

ساعت دو آیدا رو برداشتیم اومدیم خونه یک ناهار کوچولو خوردند، و بستنی برای خودشون ریختند، مونا رو حمام کردم، آیدا مشق‌ها رو سریع انجام داد دوباره رفتیم مدرسه.

آیدا یک کنفرانس داشت از مجموعه کارهایی که در طول سال تحصیلی انجام دادند برای ما صحبت می‌کرد، اول از همه که مارو به معلم‌ش معرفی کرد ( نه که قبلا نشناسه ولی روتین کار اینجوری بود که بگه اینا خانواده من هستند این مامانم این خواهر کوچکم و این هم مادام شیک معلم ما) بعد من با معلم‌شون دست دادم که معارفه تکمیل بشه :)بعد با آیدا رفتم سر میزش که بهم نشون داد چه کارهایی انجام داده تعدادی از شعرهاش (هایکو) برام خوند. نقاشیها تمرینات نمراتش و عکس‌هایی که از کارگاه‌های مختلف گرفته بودند رو نشونم داد.

آخرین کارگاهی که رفته بودند و عکس‌ش رو نشون داد، کارگاه معماری شهری بود که توی شهرداری برگزار می‌شد باید با مقوا و کاغذ رنگی، خانه‌هایی که به نظرشون مناسب بود و دوست داشتند رو طراحی می‌کردند، آیدا خانه‌ای طراحی کرده بود که در اون صرفه‌جویی انرژی لحاظ شده بود، سقف خونه هم یک تیکه آلومینیوم چسبونده بود که با خودکار روش چهارخونه کرده بود، این به عنوان تبدیل انرژی خورشیدی به انرژی مورد نیاز در منزل کاربرد داشت.


+ نوشته شده در  2013/4/26ساعت 5:52  توسط پونه   | 

 در روزهای پایانی سال و یکی از آخرین اجراهای سیرک بزرگ ونکوور خیلی اتفاقی تصمیم گرفتیم به سیرک برویم.

تصویر و تصور من از سیرک؛ بازی و نمایش با حیوانات وحشی بود برای همین خیلی راغب نبودم که بریم ولی با یک جستجوی اینترنتی دریافتیم که این سیرک بیشتر شامل حرکات نمایشی و آکروباتیک است.

محل اجرا هم در دان‌تاون ونکوور بود، همه برنامه هم در داخل چادرهایی که به همین منظور تعبیه شده بود اجرا می‌شد؛ برای اینکه بهتر صحنه رو ببینیم بلیط‌های ما ردیف‌های جلو بود ولی انگار مشکلی پیش اومده بود و صندلی ما جابه‌جا شده بود مسئول برنامه گفت یک چند دقیقه این ردیف عقب بنشینید تا من ردیف صندلی را درست کنم.

آیدا هم نشست ولی خیلی ناراضی بود که مسلط به صحنه نیست تا اینکه چند تا کاپشن زیرش گذاشتیم که بالاتر بیاد و منتظر باشیم تا صندلی‌های خودمون خالی بشه، بعد که سر جای اصلی نشستیم. به حدی محو و مات حرکات آکروباتیک و نمایشی شده بود که همه میوه و خوردنی‌هایی که براشون آورده بودم رو باید دهنش می‌گذاشتم چون اصلا نگاه نمی‌کرد کیسه میوه کجاست :))

زمان میان برنامه هم یک تنفس دادند که رفتیم بچه‌ها رو ببریم دستشویی و براشون پاپ‌کورن بخریم، من واقعا از اینهمه برنامه ریزی لذت بردم، دستشویی‌های سیار کنار چادرها درست کرده بودند بسیار تمیز به تعداد زیاد، داخل سالن هم چندین نفر مشغول فروش پاپ‌کورن بودند و البته صف هم بود ولی به سرعت صف جلو می‌رفت، یکی از این فروشنده‌ها تنها ایستاده بود رفتم جلو گفتم شما هم پاپ‌کورن می‌فروشید؟ گفت بله! گفتم پس چرا مردم صف وایسادن این دو طرف شما، گفت نمی‌دونم شاید دوست دارن صف وایسن!! بعد از اینکه من پاپ کورن خریدم دیدم چند نفر اومدن پشت سرم وایسادن و اونجا هم صف تشکیل شد :))

درکل خیلی عالی بود، و این همه سال که این برنامه در شهر برقرار بود نمی‌دونم چرا نمی‌رفتیم، اگر این سیرک به شهر شما هم اومد حتما بروید و از اجرای برنامه‌های هیجان انگیز و نفس‌گیرشون لذت ببرید.

http://www.cirquedusoleil.com

+ نوشته شده در  2013/4/24ساعت 23:22  توسط پونه   | 


دوستان خوب و مهربونم ممنون از اینکه انقدر به فکر ما هستید

با پیامهای محبت‌آمیزتون دلگرم می‌کنید، ببخشید که در نوشتن این وبلاگ کند شدم، دخترم بزرگ شده، به خوبی درک می‌کنم، از حرکات‎ش از تصمیم‌گیری برای مسائل شخصی‌ش از نوع نگاه‌ش و زاویه دیدش به مسائل متوجه هستم که در حال گذر هستیم.

گذر عمر رو با شتاب حس میکنم

گاهی حیرت‌زده فقط به آیدا نگاه می‌کنم.

در پاسخ به این سوال که چیه مامان چرا زل زدی به من؟ بهش می‌گم؟ تو کِی انقدر بزرگ شدی من نفهمیدم.

+ نوشته شده در  2013/4/24ساعت 11:3  توسط پونه   | 


 مونا برای کادوی تولدش یک گیتار با طرح پرنسس‌ها گرفته بود، آیدا هم خیلی فیگور گیتار رو خوب می‌گرفت گاهی هم یک چیزهایی با اون می‌زد، از اتمام کلاس پیانو هم خیلی وقت بود که می‌گذشت و من در جستجوی یک معلم خصوصی خوب بودم که دیگه از کلاس بیاد بیرون و به صورت فردی و جدی تمرین کنه، البته آنچنان علاقه‌ای هم نشون نمی‌داد، بهش می‌گفتی آیدا پیانو تمرین کن یک آهنگ می‌زد خاموش می‌کرد می‌گفتی بابا جان دوتا دیگه هم بزن، دوتا دیگه !! می‌زد باز خاموش می‌کرد کلا به نظر علاقمند نمیاد.تا اینکه دیدم که یک سری کلاس Ukulele توی مدرسه قراره برگزار بشه این ساز منتصب به هاوایی است و یک گیتار در ابعاد کوچک است که تعداد سیم‌هایش یکی کمتر از گیتار است، آیدا روز اولی که Ukulele رو شروع کرد و ساز و کتاب رو گرفت اومد خونه تقریبا نیم‌ساعت بدون وقفه زد، و فرداش هم بدون اینکه من ازش بخوام دوباره شروع کرد به Ukulele زدن و مونا هم گیتارش رو آورد و باهم کنسرت اجرا کردند. این کلاسها هفته‌ای یکبار برگزار می‌شه ولی انقدر جلو جلو روی کتاب جلو رفت که فقط بعضی نت‌ها رو نمی‌تونست و حدسی می‌زد بیشتر هم با نت‌های پیانو مقایسه می‌کرد که به نظرم خوب بود که ببینه کجا به کجاست.

 آیدا جان، خوبه که یک ساز جمع و جور داری که برای خودت تو خلوت خودت برای حال و حس خودت بتونی بزنی. شاید واقعا باید این موضوع رو به فال نیک بگیرم که تو به این ساز علاقمند شدی و برای ابراز احساساتت یک پیانوی بزرگ نیاز نداری.

+ نوشته شده در  2013/1/25ساعت 10:56  توسط پونه   | 


 تعطیلات زمستانی بچه‌ها در حالی به پایان رسید که ما برای آخرین روزهای تعطیلات برنامه مسافرت چیده بودیم بقیه هفته به آرامش گذشت، اوایل که برف و باران حسابی بود و عملا هرچی به مسافرت فکر کردیم دیدیم هرجا رویم آسمان همین رنگ است و زمستان است و زمستان است و زمستان است.

قرار شد که جایی رو برای مسافرت انتخاب کنیم که تفریحات سرپوشیده داشته باشد طبعا وقتی بچه‌دار هستی تنها چیزی که ذهنت رو مشغول می‌کنه اینه که به بچه‌ها خوش بگذره ما یک هتل در سیاتل رو نشون کرده بودیم که داخل هتل پارک آبی داشت، نگو که این هتل انقدر مجهز بود که پارک آبی "یکی" از برنامه‌های مهیج و مفرح آن بود.

آیدا عادت خوبی که داره اینه که قبل از اینکه جایی برویم حسابی درباره اون مکان تحقیق و جستجو می‌کنه اعم از اینکه اینترنت رو زیر و رو کنه نقشه نگاه کنه یا از دوستانش بپرسه، وقتی وارد هتل شدیم آیدا دقیقا می‌دونست چپ چی داره راست چی داره.

وقتی کلید اتاق رو گرفتیم و بچه‌ها وارد شدند آیدا زیاد سورپرایز نشد برای اینکه از قبل می‌دونست چه خبره ولی مونا از شدت هیجان همش بالا پایین می‌پرید، توی اتاق ما یک کابین چوبی طراحی کرده بودند متشکل از یک تخت دوطبقه چوبی و یک میز کوچک و کل این محوطه مختص بچه‌ها بود که انگار اومده باشند کمپینگ!

بلافاصله هم مایو پوشیدند و به سمت پارک آبی رفتند. بعد از آب بازی دیدیم که همه بچه‌ها یک چوب‌های جادویی دستشون گرفتند و به وسایل هتل اشاره می‌کنند و بعضی وسایل چراغهای رنگی دارند که به اشاره این چوبها روشن می‌شه آیدا که تحقیقاتش کامل بود گفت باید بریم از اینجا اینو بخریم، داستان چی بود؟ کل هتل رو به شکل این فیلم‌های هری پاتری جا به جا صندوقچه اسرار و کلید جادویی و نمادهای مرموز گذاشته بودند که با کشف رمز هر کدوم از اینها وارد مرحله بعدی می‌شدند، مثلا برای رفتن به مرحله بعدی باید سه تا رد پای خرس رو توی هتل پیدا میکردند بر اساس نشونی که توی دفترچه نوشته شده بود و از طریق مونیتوری که در تنه‌های درخت مصنوعی تعبیه شده بود.

آیدا که دیگه سر از پا نمی‌شناخت بالا پایین اینور اونور در حال کشف رمز و رسیدن به راز بزرگ؛ موضوع جالب این بود که چون هتل قدیمی بود و آسانسورها استهلاک زیادی داشت کلا همه رمز و راز رو از طریق راه پله باید کشف می‌کردند این بود که ما کلا یک بار وقتی وسایل را بالا بردیم آسانسور زدیم یکبار هم وقتی که میخواستیم وسایل رو بیاریم پایین همش تو راه پله بودیم با این چوبهای جادویی.

از قبل هم آیدا با دوستانش مشورت کرده بود و اونا گفته بودند که حتما برو سالن زیبایی که برات ناخن‌هات رو مانیکور کنند، بله! سالن زیبایی مخصوص بچه‌ها داشتند در و دیوار صورتی مبلهای راحتی همه بزرگترها کمر خدمت بسته بودند که به بچه‌ها خوش بگذره.


وقتی داشتیم تو هتل راه میرفتیم من دقت کردم دیدم همه ملت با پیژامه و لباس خواب دارن می‌چرخن به آیدا گفتم جریان چیه گفت هیچی ساعت هشت و نیم اینجا مراسم داستان خوانی دارند، گوش تا گوش هم نشسته بودند بزرگ و کوچیک تا داستان و نمایش عروسکی شروع بشه ! 

 ما به زور اینارو از این فعالیت‌ها جدا می‌کردیم بهشون غذا می‌دادیم بعد از نمایش عروسکی گفتم دیگه بریم شام اینهمه آب بازی کردین غش می‌کنید از گرسنگی، شام خورده نخورده صدای موزیک از تو لابی توجه همه رو جلب کرد.

بله نایت کلاب کودکان!! دی‌جی برنامه زنده بزن و برقص وسط لابی! یک مشت بچه پیژامه پوش اون وسط ، مونا انقدر بالا پایین پرید و رقصید که همه صورتش قرمز شده بود، بعد از یکی دوتا آهنگ ، یهو دی جی این آهنگ معروف گنگم استایل رو گذاشت، و یاللعجب که از مونای ریزه تا اون بچه ده پانزده ساله همه ! همه که می‌گم یعنی همه!! این رقص رو بلد بودند. من با بقیه کار ندارم ولی بچه خودم کلهم دوبار هم ندیده بود این رقص رو ولی پا به پای جمعیت رقصید. انقدر خسته شدند که دیگه از خواب با فرش قرمز استقبال کردند.

آیدا به سختی با هتل خداحافظی کرد تا لحظه آخر داشت کفش رمز و راز می‌کرد و قول داد که چوب جادوییش رو نگه داره که بازم بتونه به این هتل بیاد.

+ نوشته شده در  2013/1/25ساعت 10:11  توسط پونه   |